ضربان قلم

عبدی!
أنا و حقی لک محب، فبحقی علیک کن لی محبأ

حدیث قدسی

آخرین مطالب

این پست را چندی پیش آمدم بنویسم که مصاحبه خبری جناب رئیس‌جمهور پخش شد. که ایشان در مورد سوال از فیش‌های نجومی چقدر پیچید و پیچاند تا نفهمیدیم بالاخره چه شد. و چندی پیش هم که اشارات تعریض‌آمیز سخنگوی محترم در همین رابطه و...

از وقتی این مسألهٔ فیش‌ها رو شد، مدام یاد حرفها، نه ادبیات دولتمردان بزرگوارمان! می‌افتم. یکی دو تا هم که نیست ماشالله. یک روز می آیند می‌گویند شب واریز یارانه‌ها عزا می‌گیریم، یک روز سخنگوی محترم سر همین جریانات گلایه هم می‌کنند تازه که حالا مگر چقدر بوده و...

در همان قضایای حذف اختیاری یارانه‌ها در چند سال پیش یادتان هست دولت محترم با چه ادبیاتی از مردم، خواست (خواست؟ واقعا آن ادبیات، ادبیات خواستن بود؟) فقط نیازمندان... یارانه ‌بمانند و بقیه بروند قطع کنند یارانه‌شان را. نفس حرف مشکلی نداشت، ادبیات خطابشان با این مردم رنجدیده، مقاوم، صبور و آبرومند که با  سیلی صورتشان را سرخ می‌کنند را می‌گویم. نتیجه چه بود جز اینکه یک عده آبرومند که چه بسا نیاز هم دارند، ولی تاب زیر دین و منت بودن را ندارند، بروند یارانه‌شان را قطع کنند. آدم این دردها را واقعا کجا ببرد؟ ظاهرا هم که قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد.  آنها خوش باشند... مردم رنج‌کشیده در پی لقمه‌ای نان؛ کودکان معصوم در خیابانها رها... نه! مدیران محترم! به این پسوند زیبا پس فیش‌هایتان خیلی هم دل‌خوش نباشید!؛ که شما را هرگز با جهان انجم کاری نیست. این جهان را صاحبان دیگری‌ست.

می‌دانم شعری که خودش گویا نباشد و نیاز به توضیح داشته باشد، ناقص است، شاید به همین دلیل هم از گذاشتن این پست پرهیز کرده بودم که شعر کامل نبود و ناقص. ولی این روزها به بچه‌های کار بیشتر از قبل فکر می‌کنم.

 

ــ هان! که بود؟

                  نام او چه بود؟

هم چه کار و بار و وضع و حال داشت؟

ـ رو، نشُسته؛

                مو پریش و رخت کهنه‌ای به تن

                                              نونهال دختری دوره‌گرد بود و بسته‌های فال داشت.

رخت و پختِ ما اگر نشان ِ بخت ماست

طالعی بجز سیاه‌رنگِ شب

این بلندِ آسمان برای او نخواست

 

ــ های!..

هرگز اینچنین نبود

او که قاصد طلوع طالع سپید و بخت نیک تو

                                                       بی بها و بی‌بهانه بود

گوی آتشینِ داد و بخششی کودکانه بود

او چراغ و چشم این شب سیاه،

گم‌شده اگرچه گاه

زیر نور ماه،

نام او ستاره نه،

او خودِ خودِ ستاره بود.

 

 

 

همانطور که گفتم، دوست داشتم شعر گویا بود و نیازی به توضیحش نبود، ولی به گمانم جز با این توضیح فهم نشود. ماجرا این است که در نمایشگاه کتاب دو سال پیش، من با این پیشفرض رفته بودم که با کارت خرید کنم. لذا پولم همان مقداری بود که به عنوان پول توی کیف برای کرایه و اینها همراهم بود. عجله‌ای هم شد و نشد که مقداری پول با خودم بردارم.  بعد جوری شد ومن با کارت دانشجویی دوستم خرید کردم. خب وقتی آمدبه ازایش پول توی کیفم را دادم و حواسم کلا پرت شد که نباید پولم را خرج کنم. القصه، وقتی آخرسر رفتم در سایه‌ای برای استراحت نشستم، آمدم از یک دختر فال فروشی، فالی بخرم. همین که آمدم از توی کیفم پول دربیاورم، دیدم فقط یک پنج تومانی برایم مانده است. یعنی فقط کرایه اتوبوس تا قم. نه حتی کرایه تاکسی تا خانه، نه حتی یک سکه سیاه برای بلیط مترو (البته بلیط مترو را داشتم و البته دوستم بود که برای کرایه تاکسی روی او حساب کنم و باز البته بگذریم که بعدا یادم افتاد منِ محتاط در زیپ کوچک و جیب و بغل و اینها همیشه برای روز مبادا چیزی می‌گذارم! ولی به وقتش یادم رفته بود!) خلاصه ماندم با این دختر که بالای سرم ایستاده چه کنم. بهش گفتم: به خدا دیگه پول ندارم (یعنی بهش برخورد؟ من که حواسم بود طوری  بگویم که تو داری کار می کنی نه گدایی)، به هر حال گفت: خاله! من که از تو پول نمی‌خوام. گفتم یعنی مفتی به من فال می‌دی؟ گفت بله. و یک فال به من داد. (فالی که بیشتر از یکسالی توی کیفم بود) بعد نمی دانم من بهش گفتم یا خودش نشست کنارم و گفت دستتو بیار جلو. دستم را  گرفتم مقابلش و یک دستبند به دستم بست. از این دستبندهای پارچه‌ای تبلیغات سلامت و اینها که گویا مال یک ارگانی شرکتی چیزی بود. بعد کمی با هم حرف زدیم. از اسمش پرسیم و حنای توی دستش و ....

این نیمایی حاصل آن دیدار است.

 

ضربان قلم
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

چطور می‌توانم بر پیشانی این شعر بنویسم «برای برادرم»؟  چطور می‌توانستم وقتی به برادرم فکر می کنم،‌ بگویم: شاید تو را هم...؟ 

در طول مدتی که برادرم سوریه بود، از هر چیزی که به سوریه و شهدای مدافع مربوط می‌شد فرار می‌کردم، ولی مگر می‌شود فرار کرد؟ هر چیزی و هر حادثه‌ای دوباره به همان می‌رساندت. مثل همین شعر که ابتدا فکر می‌کردم دارم برای جانبازان می‌گویم و ... مرا کشاند به برادرم. هرچند او هم خودش را رزمنده نمی‌دانست و نمی‌داند. البته در رزم و عملیات هم شرکت نداشت.



شاید تو را هم پیکری بی‌سر بیارند

یا دست‌بسته روی دوش از در بیارند


شاید اثر از تو نماند هیچ، اما

بی‌شک که حتی دشمنان باور بیارند


این جاودان رخت سفر ارثیهٔ ماست

وقتی ندا "آیا بود یاور؟" بیارند


شاید پر از زخم و جراحت بازگردی

انگار پاره‌پرچم از لشکر بیارند 


داری تو هم در روضه‌ٔ عباس دستی

وقتی که حرف از میر آب‌آور بیارند


سینه‌زنانش را مبر حسرت برادر

دست تو را بردند بال و پر بیارند



باید ولی سالم بیایی مرد جنگی

بر دل غم و ماتم بگو کمتر بیارند


چرخ این جفا با مردم آزاده بس نیست؟

جای جوان تا چند خاکستر بیارند؟


کاری برای حفظ جان خود نکردی؟ 

باید برایت حرز پیغمبر بیارند



باشد برو... باشد برو... باشد که زینب

دیگر نبیند اصغر و اکبر بیارند


دنیای ما فهم شما را کم می‌آرد

حرفی بگو از عالمی دیگر بیارند


ضربان قلم
۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۶:۰۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

یکی از مثنوی‌های شگرف استاد امیری اسفندقه، مثنوی بازوان مولایی است که بی‌شک برای هرکه خوانده باشد، نیازی به توصیف ندارد. این سوگ‌سروده حماسی را بسیار خوانده بودم برای خودم و دیگران. اما این بار، بعد از بازگشت برادرم از سوریه، بعد از اینکه تازه دوباره خودمان را پیدا کردیم و من توانستم کمی به مصیبت کسانی فکر کنم که آنها ولی مثل من برادرشان را در کنارشان نداشتند،‌ حس و حالم هزاران بار بیشتر شد به این سوگ و سرود. و توجهم به دو مثنوی دیگر، یعنی «شهر من» و «شب» هم جلب شد. این دو مثنوی هم هر کدام به نوعی، البته در حالتی کمتر شخصی و فردی و بیشتر ملی و وطنی، احوال مردم داغدار عزیزانشان را نشان می دهد. شبی داشتم این مجموعه شعرها را می‌خواندم برای خودم؛ طبیعی بود که با این شرایط و در این زمان، حزن و حماسه‌اش بیش از هروقت دیگری مرا هم به بغض و اشک و حماسه بکشاند. سرآخر وقتی رفتم بالا، دیدم آنهایی که صدایم را شنیده‌اند هم متاثرند و برادرمیکی از کتابهایم را برداشته و دارد برای مادرم شعر می‌خواند. خلاصه خواستم به این بهانه، به آن دو مثنوی هم اشاره کنم و مثنوی «شب» که کوتاهتر است را اینجا می‌نویسم. البته این مثنوی از شهر من حزن‌انگیزتر است و حماسه آن دیگری بیشتر. و اینک مثنوی:

 

هوا سرد شد رنگ کوچه پرید

شب امد، شب آمد نجاتم دهید

 

شب و بی‌قراری، شب و بی‌کسی

شب و طبق معمول دلواپسی

 

شب و ردپای سواری که نیست

شب و من، شب و عکس یاری که نیست

 

شب و مکث در کوچه یکبارگی

شب و سقف در سقف آوارگی

 

شب و داغ پیرار و پارینه‌ام

شب و من، شب و زخم دیرینه‌ام

 

دوباره شب آمد، دوباره همان

ستاره همان ابر پاره همان

 

شب امد که از خویش دورم کند

به چشمم زند خیمه کورم کند

 

مبادا بخندی در این شهر بند

همه داغدارند اینجا مخند

 

ترانه در اینن ملک مفهوم نیست

در این روستا خنده مرسوم نیست

 

در اینجا پدر پشت در مرده است

پسر روی دست پدر مرده است

 

ندارند اینجا لباس سپید

در این روستا تا بخواهی شهید

 

ببین باغها را چه بی‌میوه‌اند

در اینجا عروسان همه بیوه‌اند

 

سخن بر سر مرگ ایینه‌هاست

در این روستا نور صاحب عزاست

 

در اینجا عزا، اشک، آوای نی

در اینجا چه شد؟ کو؟ کجا رفت؟ کی؟

 

سحر کرده سقط جنین روستا

گذر کرده چنگیز از این روستا

 

در این روستا دیده‌بوسی مخواه

از این سوگواران عروسی مخواه

 

به‌جز ساختن با شب و سوز نیست

نشانی در این‌جا ز نوروز نیست

 

کسی نیست این‌جا سر از دیگری

سر از دیگری، بهتر از دیگری

 

بزرگ است هرکس، غمش بیشتر

غمش بیشتر، ماتمش بیشتر

 

جنون رهبر این حماسی رمه‌ست

شقایق در این‌جا بزرگ همه‌ست

 

مبادا بخندی در این شهربند

همه داغدارند این‌جا مخند

 

ترانه در این ملک مفهوم نیست

در این روستا خنده مرسوم نیست

 

عروسی یتیمی دگر زاد باز

بهانه به دست من افتاد باز

 

ملول از دل شب‌پرست خودم

من امشب دگر نیست دست خودم

 

خرابم خرابم رهایم کنید

سراپا عذابم رهایم کنید

 

مبادا گذارید لب وا کنم

دروغ پس  پرده افشا کنم

 

سر زخم من وا مبادا شود

شفق باز رسوا مبادا شود

 

مرا امشب این دل به خون می کشد

به صحرای جنگ و جنون می کشد

 

بگیرید اسب رهای مرا

ببندید بال صدای مرا

 

مبادا کنم باز با خون وضو

بریزم به خاک از همه آبرو

 

عروسی یتیمی دگر زاد باز

بهانه به دست من افتاد باز

 

در آغوش مادر پسر بی‌پدر

یتیمی ز پشت یتیمی دگر

 

چه میلاد فرتوت و فرسوده‌ای

عجب شادی ماتم آلوده‌ای

 

تو با کاروان نسیم آمدی

بمیرم بمیرم یتیم آمدی

 

کسی که تو را منتظر بود رفت

تو دیر آمدی یا پدر زود رفت؟

 

زدم بخیه لبهای بی‌تاب را

بیارید ان عکس بی‌قاب را


ز راز نگفته که دارد خیر؟

از آن سرو خفته که دارد خیر؟

 

پیام‌آور شادخواری چه شد؟

که می‌داند آن رود جاری چه شد؟

 

هیاهوی چشم سیاهش کجاست؟

که می‌داند آرامگاهش کجاست؟

 

شب و آن خداگونه ان بی قرار

شب و آن ندانم چگونه سوار

 

شب و خبسه آن حماسی صدا

شب و آن رها، آن رها، آن رها

 

شب و آن دل منجلی یاد باد

شب و یا علی یا علی یاد باد

 

ضربان قلم
۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۷:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

کلیتی درباره دیدار نیمهٔ رمضان

دیدار رهبری با شاعران در نیمه رمضان، یکی از مهمترین دیدارهای مقام معظم رهبری است. می گوییم یکی از مهمترین، چون ایشان دیدارهای فراوانی دارد و این مسأله، تفاوت سبک رهبری ایشان با امام است. استاد ما آقای رهدار این مسأله را مطرح می‌کرد و معتقد بود روش حکومتی امام حالت مونولوگی داشت. هیچ وقت ما ندیدیم امام بنشیند، مثلا شاعران، نویسندگان، ورزشکاران، نمایندگان مجلس، دانشجویان، حتی سینماگران و هنرپیشه‌گان بنشینند و برایش صحبت کنند و او یادداشت هم بردارد. که البته این شیوه، اقتضای شرایط قبل از انقلاب بود. در آن سالها جمهوری اسلامی تازه پا گرفته بود و نیاز به دستورالعمل‌های سریع و قاطع بود و مقبولیت تام و تمام امام هم به اجرای آن کمک می کرد. (این بخش مقبولیت و اینها را مطمئن نیستم ایشان گفته باشد شاید خودم دارم خلط می‌کنم) ولی در شرایط تثبیت نظام، مقام معظم رهبری هوشمندانه روش دیگری را برگزید و به تعامل با گروه‌های مختلف نخبگان و مردم رو آورد. انصافا هم که چقدر خوب ظاهر می‌شود، به قول استادمان «خوش‌پا»ست. ما وقتی دو ساعت جایی بنشینیم، هزار بار از این پا  به آن پا می‌شویم، کمر صاف می‌کنیم،‌ سر می‌خارانیم و ...، ولی این پیرمرد، چندین ساعت سنگین و مودب می‌نشیند،‌ صحبت می‌کند و... .

حالا به نظرم دیدار شاعران در نیمه رمضان را غیر از علاقه شخصی رهبری، ذیل این ساختار ببینیم با  درنظر گرفتن توجه ایشان به اهمیت فرهنگ به عنوان زیربنای نظام جمهوری اسلامی.

 

درباره شعرخوانی‌ها | علی محمد مودب

من خیلی دوست داشتم در دیدار رمضان امسال، آقای مودب هم شعر می خواند. مثلا همان مثنوی «سکوت‌وارم و دانی که حرفها دارم» را.

خب به دیدار نیمه رمضان و شعرخوانی‌ها انتقادات به جا و بی‌جای فراوانی وارد می کنند که شاید همینها هم هست که باعث می‌شود برخی از شعرخوانی پرهیز کنند و...

جواب من به کسانی که مثلا به شعرخوانی هرسال بعضی شاعران انتقاد داشتند، «نیاز مردم به شنیدن شعر خوب» بود. به نظرم منتقدان فقط از منظر خودشان و از منظر شاعران نگاه می کنند و خب هم میل خودشان به شعرخوانی و هم شاید شنیدن شعر شاعران که احیانا برای آنها تکراری  است، ‌دلیل انتقادشان است. که با این نگاه واقعا هم رواست. اما یادتان نرود که منِ دوستدار و مخاطب شعری که خودش شاعر نیست، یا حتی آن تماشاگری که در خانه‌اش یک کتاب شعر هم پیدا نمی‌شود، مخاطب این جلسه هستیم که نیاز داریم شعر خوب بشنویم. شاید بتوان گفت برای بسیاری از این افراد، شعرخوانی‌های این دیدار حداقل راه پیوند با اصلی‌ترین هنر ملی است. همانطور که وقتی تیم ملی ما در جام جهانی بازی دارد، می‌بینیم از فوتبال‌بین‌های حرفه‌ای تا پیرمرد  و و زن خانه‌دار و کوچک و بزرگ می‌نشینند پایش، حالا شعر به اندازه سالی یکبار نباید وارد خانه‌های ما شود؟

بگذریم که شعرخوانی سال گذشته مرحوم حمید سبزواری، به نظر من سند مهمی بود برای پاسخ به بخشی از این انتقادات.

گذشته از اینها، من خیلی دوست داشتم آقای مودب امسال شعر می‌خواند. شاید مثلا همان مثنوی «سکوت‌وارم و دانی که حرفها دارم» را. با همان درد دیرینه و  عمیقی که در نهادش هست و وقتی شعر می‌خواند، گریه آدم را امان نمی‌دهد. چگونه امان بدهد وقتی خودش اینقدر متأثر می‌خواند. فقط خدا می داند وقت شعر گفتن چه حالی داشته که وقت خواندن اینگونه است. آدم با خودش فکر می‌کند اصلا الان خودش می‌تواند تاب بیاورد و شعر را تا آخر بخواند؟ توان دارد؟

این حس را فقط من ندارم که حالا شعر ایشان را دوست می دارم. اینجا یادم می‌آید اولین شعری که از او خواندم. برمی گردد به قریب به ده سال پیش. 

تو مثل هیچ کس نیستی محمدعلی | تو مثل خدا هستی.

شاید اگر بودی

یک غروب که برمی گشتی

با بار علف برای گوساله‌ها

مهمان تهرانی تو می شدم من

که با سادگی روستایی ات

احوال جناح‌های سیاسی پایتخت را

از من سوال کنی

صغری چای بریزد

تو بگویی

که در تلویزیون دیده‌ای که شعر می‌خوانده‌ام

و مغرورانه به همسرت نگاه کنی

حتی الان یادم آمد که این مقاله‌ را که در روزنامه دیدم، از آن موقع نگه داشته‌ام. شاید آن موقع بیشتر به خاطر چند شعری که در آخر مقاله آمده بود. ولی یادم است که طرز نگاه نویسنده هم برایم تازگی داشت نسبت به دیگر چیزهایی می‌دیدیم.


خلاصه اینکه داشتم در مورد شعرخوانی ایشان صحبت می کردم. وقتی شعرخوانی‌ ایشان را برای خواهرم که گاهی به التماس و اجبار مجبورش می‌کنم بنشیند تا برایش شعر بخوانم و وسط‌هایش که می‌بینم هی دارد این پا و آن پا می‌کند و این طرف و آن طرف نگاه می‌کند، بهش می‌گویم اگر حوصله نداری مجبور نیستی، و گویا از زندان آزاد شده باشد، زود از من می‌رمد، هم همین حس را داشت. همین خواهرِ -به‌ظاهرـ رمنده از شعر، چندین بار گوش داد و من از این فرصت سو استفاده کردم و هی پشت هم برایش شعر گذاشتم و خواندم و نشان دادم که ترسیدم دیگر دوباره کافر شود به شعر.

شعر خوب کدام است؟

چند ماه پیش دیدم که آقای اسماعیل امینی در یک برنامه تلویزیونی گفت: «من یکبار خواب دیدم جهان خالی شده، هیچ کس نیست، هیچ چیز نیست و صدای قیصر است که می‌خواند:

اگر زمین ویرانه شود

جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی»

همه می‌گویند شعر خوب آن شعری است که آدم با آن گریه کند. بله غیر از این هم نیست. ولی من می‌خواهم بر اساس همین خاطره آقای امینی بگویم شعر خوب آن شعری است که به رویای شما راه پیدا می کند. درباره گریستن با شعر مودب که گفته‌اند و گفتیم ما هم. اما این ویژگی دوم را من هم یکبار ـ به تاویلی البته‌ـ در مورد شعر ایشان تجربه کردم. (البته نه مثل ایشان اینقدر شاعرانه و با صدای شاعر، صدای شاعر را فقط یکبار در مورد شعر صفارزاده تجربه کردم) البته وقتی بیدار شدم اصلا حواسم به این شعر نبود. حتی سر ناهار وقتی تعریفش کردم، اسم یکی از شخصیتهای داستانی را به ما نسبت دادند! ولی وقتی بعد از چندین روز دوباره کتاب را برداشتم، تا چشمم به این شعر افتاد، یک‌باره همه آن تصاویر آمد جلوی چشمم.

 

چو دشتی پریشان و تنها

اگر چند عمری دل‌آشفته از شیوهٔ گردباد تو بودم

ولی باز هربار به محض طلوع سکوتی

پر از قاصدکهای یاد تو بودم


 حس کردم آن دشتی که من دیدم در تنهایی، همین دشت پریشان و تنها را دبوده است. من آن دشت پر از قاصدک را دیدم. بسیار زیبا و رویایی. حتی شاید آن لحظه، طلوع سکوت بود. اگر همه آن کلمات در این خواب برایم به تصویر درآمدند، سکوت، تنها چیزی بود که به کلام درآمد. یک لحظه صدای سکوت را درک کردم.

حکیمان راست می‌گویند سکوتی در صداهای جهان جاری‌ست

حقیقت سایه گسترده‌ست و هستی را طلوع بی‌زوالی هست

زکریا اخلاقی

بعد از آن بود که وقتی با این نگاه نیمایی را خواندم، حفظ شدم و با خودم فکر می‌کنم چند تا نیمایی دیگر حفظم؟ به تعداد انگشتهای یک دستم نمی‌رسد! البته من بسیار بسیار کم شعر حفظم، ولی به نظرم حفظ شعر، ویژگی دیگری است که نشانه خوبی شعر است. شهید آوینی هم به نظرم جایی عیب بزرگ شعر نو را ناتوانی در قابلیت حفظ شدن نامیده بود، (البته در آن یادداشت به نظرم منظورش سپید بود.)

 



ضربان قلم
۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۲:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر