ضربان قلم

عبدی!
أنا و حقی لک محب، فبحقی علیک کن لی محبأ

حدیث قدسی

آخرین مطالب

وقتی برای انتخاب موضوع پایان‌نامه رفتم سراغ موضوعی‌ میان‌رشته‌ای، استادمان که البته خودش در رسیدن من به این موضوع خیلی کمک کرد و فکر کنم عنوان را هم خودش پیشنهاد داد، من فقط گفتم که می‌خواهم با ادبیات پیوندش دهم، خیلی خوشش آمد. حتی در درس اندیشه سیاسی در ایران باستان رفت سراغ شاهنامه. خلاصه در اولین جلسه وقتی منبع را توضیح می‌داد، به انتقاد گفت من در دانشگاه‌های مختلف و دانشکده‌های مختلف انسانی، فنی و پزشکی، در تهران و قم درس داده‌ام. هیچ دانشجویی به اندازه دانشجویان ادبیات در زمینه‌ فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خمود نیستند. اصلا انگار اینها توی این دنیا نیستند... 

یک نقد دیگری را هم همیشه می‌گفت، که روحیه کار گروهی و جمعی در ایرانی‌ها خیلی ضعیف است. عموما همه فردگرا هستیم.

اگر این دو پیش‌فرض استاد را بپذیریم که در اغلب موارد هم حقیقت است، (فارغ از مباحث شعر اجتماعی که خودش بحثی‌ست) فکر کنید چه می‌شود اگر این فردگرایی عمومی اضافه بشود به آن گوشه‌گیری آدمهای ادبیاتی. معلوم است که در چنین شرایطی آدم با دیدن یک جایی به نام شهرستان ادب با این فعالیتهای ادبی منحصر به فرد گروهی چقدر نگاه و رویکرد نو و متفاوت را احساس می‌کند. من همیشه یاد آن استادمان می‌افتادم و می‌افتم وقتی این گام بلند در فرهنگ عمومی ایرانی را در قامت این موسسه مردم‌نهاد می‌بینم. (اینجا البته باید پرانتزی باز کنم و و بگویم البته منظور این نیست که این تنها فعالیت ادبیاتی ست و مثلا طاهره صفارزاده هم اوایل انقلاب سعی داشت به تربیت هنرجو  بپردازد، یا حوزه هنری سعی کرد محافلی را راه بیاندازد، یا حتی روشنفکران...) اما انصافا کار گروهی به این شکل در هیچ کدام شکل نگرفت . فعالیت های این موسسه یک کار خلاقانه متفاوتی‌ست با ثمرات فراوان، چه بسا بتوان آن را یک جریان در ادبیات خواند. بگذریم،  اما انصافا یکی از ابتکاراتشان هم علاوه بر همه فعالیتهای منحصر به فرد، این شعرهای گروهی است که چندباری پیش از این هم در همین عید فطر شاهد آن بودیم و بسیار هم موفق از آبدرآمد؛ ابتکاری که می‌تواند از چند ظرفیت هنری در یک کار استفاده کند. حتی در بین شاگردانشان و در بین آفتابگردانها هم شاهد این شعرهای گروهی هستیم. چیزی که در ادبیاتمان سابقه نداشته است.

**

اما درباره انتقادات به این شعر، راستش من تا حدی در این انتقادات حق می‌دهم به برخی، نه به رسانه‌های پرهیاهو و سران جریان‌ها، به مردمی که  هوادار روحانی‌اند حتی غیر هوادارانی که ناراحت شدند، اما منصفانشان را دعوت می‌کنم پیش از ناراحتی به فکر، به نگاهی به پیشینه این شاعران منتقد. شاید ما علی محمد مودب را نمی‌شناسیم. شاید نمی‌دانیم که پیش از این و بیش از این همیشه مشفقانه و فارغ از هر گروه‌بندی و جناح‌بازی درد و مطالبه مردم را بیان کرده است. اگر این پیشینه را بدانیم درمی‌یابیم که هیچ جوره وصله سواستفاده از تریبون به نفع یک گروه سیاسی و جناح‌بازی و این دست اتهامات به او نمی‌چسبد. خیلی خیلی مختصر و با نگاهی بسیار گذرا اشاره می کنم که اگر بخواهیم دقیق شویم، خودش یک کار پژوهشی می‌طلبد.  

 ببینید این خوشحالتان می‌کند؟ دیگر شما مخاطبش نمی‌شوید، مال دولت‌های پیشین است:

خوش به حال تو

خوش به حال تو

که چشم نداری

آدم‌های کوچک را پشت میزهای بزرگ

ببینی

 

یا این یکی که باید راست کار شما باشد:

 

آسوده باش!

در هیچ روزنامه‌ای

در هیچ تلویزیونی نخواهی دید

عاشقان را، که مدت‌هاست

در مقابل اخبار یخ زده‌ایم.

 

این چطور؟ این هم سخنی‌ست در دولتهای پیشین.

کلمه اتوبوس می‌شود

می‌آورد

           کودکان گدا را

           چارده‌ساله‌های فاحشه را

           یک تیمارستان دیوانه مثل خودم

          یک بیمارستان فلج مثل برادرم

          یک لشکر پیرمرد مثل پدرم

همه را می‌آورم توی شعرم

                    پابرهنه‌ها! به صف!

به فرمان من!

         از جلو نظام!

          لب‌ها به اندازه عرض شانه باز!

                 بخندید به همه تاریخ نظم و نثر



خط قرمز مودب فقط یک چیز است: خون. چه خون پسردایی شهیدش چه خون دل مردم. مردمی که عده‌ای حرفش را می زنند و نانش را می‌خورند و بعضی هم خون دلش را و زخم زبانش را.

فقط یک چیز دیگر: فرض کنید من بودم و این حد از توان شعری، البته که هرگز این شجاعت را نداشتم که با این صراحت از صف اولی‌ها حرف بزنم. البته و صد البته. به قول نادر ابراهیمی ترسوها هم حق حیات دارند، به شرطی که اعتراف کنند به ترسشان. این از این. ولی می‌خواهم اضافه کنم خدا کند بقیه مخاطبان هم به خودشان بگیرند، لقمه‌خواران دوزخی "رشوه" و زقوم "ربا" هم، به خودشان بگیرند.  بقیه صف اولی‌ها هم به خودشان بگیرند. الان مردم از همه قوا انتظاراتی دارند.  بلکه اگر بیدار نمی‌شوند کمی بترسند و احتیاط کنند. دیگر باید رعایت کنند. تا کی فقط مردم رعایت کنند؟!

ضربان قلم
۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

چهار پنج سال پیش در وبلاگ پیشینم از آرزوی سرکردن چادر مشکی‌ ایرانی نوشتم. به نظرم وطنی‌بودن در هیچ‌چیز به اندازه پوشاک اهمیت ندارد. آن هم چادر، این «دیوار و در خانه». یک روایت بسیار زیبا هم داریم که در شگفتم وقتی برای نقلش  و یافتن اصل روایت جستجو کردم، در اینترنت  پیدا نکردم. واقعا جا ندارد آدم به وعاظ انتقاد کند؟ این روایات نباید اینقدر غریب بمانند... بگذریم. روایت را بخوانیم با مضمونی که به یاد دارم از حضرت رسول صلوات الله علیه: 

«وای به حال ملتی که لباس تنش را خودش نمی‌دوزد»

اگر این روایت را جز آن باری که در کودکی شنیده بودم و به خاطر سپردم، چند سال بعد یک  جای دیگر هم ندیده بودم {در تابلویی بر دیوار یک تولیدی، البته در یک تله‌فیلم}، با این مواجهه ساکنی که اینترنت نسبت به آن دارد، در وجودش شک می‌کردم. اما با کس دیگری هم مطرح کردم و او شنیده بود. خلاصه که تقریبا نزدیک عید خیلی اتفاقی فهمیدم بالاخره  تولید چادر ایرانی از سر گرفته شد. البته آن موقع نتوانستم پیدا کنم و تمام شده بود. در بازار که نمی‌دانم یافت می‌شود یا نه. در شهر ما خانمها یک گروه کالاهای ایرانی راه انداخته‌اند (که شاید شهرهای دیگر هم باشد) که بسیجی‌وار دارند برای این کار تبلیغ می‌کنند. وقتی از آمدن چادر خبردار شدم، راستش، بعد از خوشحالی اولیه، اولش کمی فکر کردم که آیا مرغوب است یا نه؟ چون ظاهرا فقط در تهران بود. ولی به خودم نهیب زدم که هر چه باشد باید بخرمش. اگر هرچیز دیگری بود، شاید توجه به کیفیت نکته قابل تاملی بود*، ولی این یک فقره، این دیوار و در خانه، هرطور هست باید به صاحب اصلی‌اش سپرده شود. آن هم این کارخانه که قبلا هم تلاشهایی کرده بود ولی به خاطر عدم حمایت‌های دولتی، تعطیل شده بود. قبلا هم در دوره مشروطه یک شرکت اسلامیه پارچه‌هایی تولید می‌کرد که کرباس بود و کیفیتی هم نداشت ولی طلاب و علمای نجف این لباس‌ها را از طریق بسته‌های  پستی دریافت می‌کردند و به آن افتخار می‌کردند. خلاصه من وقتی ندیده مبلغ را پرداخت می‌کردم، به این روش آنها سعی کردم تمسک کنم :) که به قول قیصر عزیز هم:

این همه گفتند ببین و بیا

عشق چه می‌گفت؟ بیا و ببین


و من هم رفتم  و دیدم. و دیدم که چقدر از آنچیزی که انتظار داشتم بهتر بود. من روی خیلی از این بدتر حساب کرده بودم و همان را پذیرفته بودم که سر کنم. حالا ولی هیچ کم نداشت از آنچه می‌خواستم. وقتی چادر را می‌دوختم، مادرم یک تکه‌اش‌ را شست و دید که رنگ هم نمی‌دهد. رنگش واقعا مشکی، فقط کمی و فقط کمی از چادرهای معادلش سنگین‌تر است که فدای سرش :). و البته به نظرم در تولیدات جدیدترش برای ارتقای کیفیت حتما تلاش می‌کنند همانطور که این یکی که من گرفتم، آنچه از فروشنده شنیدم از آن تولید اولیه‌ای که من وقتی رفتم تمام شده بود و به من نرسید، مرغوب‌تر شده است و کیفیت را برده‌اند بالا.  ولی گذشته از این، هرچه هم که سنگین باشد، مگر سنگین‌تر و گرم‌تراز شلوار لی و مانتوی تنگ در تابستان است؟  من هیچ خرده‌ای به شلوار جین پوشیدن ندارم. یعنی سلیقه‌ای است، شاید خودم هم گاهی بپوشم، ولی مثلا  همیشه به دوستم که از گرما شکایت می کند می‌گویم بنده خدا، یک تابستان را بیا راحتی را به خوش‌پوشی جایگزین کن. حالا این بار هم سنگینی این را به وطنی‌بودنش. فقط اینکه کرپ ساده است و  حریر اسود مات که این روزها  کمتر کسی سرش می‌کند. ولی من برای استفاده روزمره واقعا توصیه می کنم. قیمت هم ۶۵ تا ۷۰ هزار تومان. حالا باز میل میل شماست :)

 

خلاصه وقتی چادر را تحویل گرفتم، داشتم بال درمی‌آوردم. گزاف نگفته‌ام اگر بگویم در این کمتر از یک ماهی که این چادر را سر می کنم، حجاب را بهتر فهمیده ام  و سعی می‌کنم حواسم بیشتر به آن باشد و اعتماد به نفس عجیبی هم به من می‌دهد. راستش من یکی که آن عفاف درونی را ندارم، ولی حالا امیدوارم این تشبه ظاهری که حالا برایم اصیلتر از قبل هم شده مرا به آن گوهر درونی هم برساند.

فقط امیدوارم نامش هم از حریر اسود و الگانس، به یک نام ایرانی تغییر پیدا کند. شبیه کاری که مثلا سایت انارگل دارد انجام می‌دهد که به مدلهای سنتی ایرانی توجه خیلی خوبی کرده است. و برای هر لباس یک نام ایرانی انتخاب می کند. البته نمی دانم خودِ نامها واقعا فارسی است یا نه ولی معنا از نامهای ایرانی گرفته شده.

 

 

*به نظرم در این مورد هم سخنها هست. و بستگی دارد که تولیدکننده صرفا به سود می‌اندیشد یا تولید. و اگر آدم نشانه‌هایی از تلاش و انگیزه‌های تولیدی ببینید، به نظرم می‌توان به برخی عدم کیفیتها هم چشم پوشید. ولی گاهی تولیدکننده به نیاز و ارزشهای مخاطب توجهی ندارد. تازه به کارگرش هم کلی سختی می‌دهد و فقط به سود فکر می‌کند، اینجا چرا باید آدم هم‌جهت بشود؟

ضربان قلم
۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

شاید فقط دو قسمت از سریال نفس را کامل نگاه کرده‌ام. ولی در جریانش بوده‌ام و در همین حد هم به یقین برایم قهرمان سریال نفس، ناهید نیست، عالیه است. آنجایش را دیدم که عالیه به ناهید ‌گفت:

«مادرت آنقدر آدم حسابی بود که وقتی بابات رفت سراغش، یه ذره هم حسودی نکردم».

بی‌شک انتخاب یک آدم خوب  (عمدا نگفتم مثلا یک آدم خوبتر یا کاملتر، چون هیچ کس نمی‌داند چه کسی واقعا کاملتر یا خوبتر است و عرف با این شاخص‌های ظاهریِ شان اجتماعی و مدرک و فلان و بهمان ملاک‌های کاملی در اختیار ما نمی‌گذارد و فقط آدمهای درگیر خودشان می توانند تشخیص دهند) توسط معشوق، در آرامش بعد از یک شکست عشقی برای عاشق ‌می‌تواند مؤثر باشد که کمتر احساس شکست کند، (البته اینجا به عنصر میزان تقصیر معشوق یا عاشق اصلا کاری نداریم. چون حالات مختلف متصور است حتی بسیاری اوقات علی رغم تصور رایج، خود عاشق است که مقصر است ولی چون میزان نیاز و محبت از جانب عاشق بیشتر است،‌ جزع و فزع هم از ناحیه او بیشتر است) ولی عالیه هم نمود صداقت یک زن عاشق است که عنصر عشق برایش تنها در خودش خلاصه نمی‌شود و معشوق و سعادت او کمتر از سعادت خودش برایش اهمیت ندارد. در این آشفته بازار عشقهایی که در آنها فقط من حضور دارد. خانواده که دیگر هیچ، حتی معشوق هم غایب شده است. 

جدا از اینکه ژاله صامتی یکی از بازیگران محبوب من است، به نظرم برای ایفای این نقش بهترین گزینه بوده است. امیدوارم این نقشها بیشتر دیده و  پرداخته شود و عشق را بفهمیم و از آن فانتزی که از آن ساخته‌ایم فاصله بگیریم؛ و جوانانمان عشق را به ابتذال یا توهم نکشانند و سالها عمرشان را نسوزانند.

ضربان قلم
۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

اوایل سال، مهر یا  آبان، یک بار وقتی مجله رشد بچه‌ها آمد، بچه‌ها خواستند یکی از داستانهایش را برایشان بخوانم. یادم نیست خودشان انتخاب کردند یا خودم. نمی‌دانم کی کی و کاکا (آهان تی‌تی و تاتا)  می‌رفتند خانه عمه‌شان که تازه بچه دنیا آورده بود، مهمانی. همه می‌خواستند بچه‌ها را ببوسند. بچه‌ها به یکی بوس می‌دادند به یکی نه. بعد وقتی مامان و بابا خواستند بچه را ببوسند، مثلا کی کی گفت: «مامان ما ازبوی سیر خوشمون نمی‌یاد». وقتی بابا خواست ببوسد، کاکا گفت «بابا! ما از صورت تیغ تیغی خوشمون نمی‌یاد». مامان و بابا گفتند آهان پس برای همین به بعضی بوس ندادید! راست می‌گی یادم نبود من دیروز سیرترشی خوردم!!!!

بعد مثلا آخر داستان گفته بود «بچه‌ها حق دارند گاهی اجازه ندهند کسی ببوسدشان». من از تعجب هاج و واج بچه‌ها را نگاه کردم و گفتم: «بچه‌ها به نظرتون درسته؟» بچه‌ها ـ‌همانهایی که هیچ وقت منتظر نمی‌مانند آدم چیزی بپرسد و با اولین کلمه‌ها، اظهارنظرهای باربط و بی‌ربط و فوران خاطراتشان آدم را بیچاره می‌کندـ بدتر از من هیچی نگفتند. انتظار داشتید مثلا حسین که آمده بود یک بار کتابش را به من نشان می‌داد و می‌پرسید: «خانم این خط خداست؟» با داستان مجله‌ای که مدرسه داده بود، و مجله مدرسه هم لابد نماینده خداست، مخالفت کند؟ دوباره پرسیدم: «یعنی آدم باید به مامانش بگه مامان دهنت بو می‌ده؟ به باباش بگه بابا صورتت تیغ‌تیغیه؟» دیگر اینجا بچه‌ها موضع گرفتند که نه. البته بهشان توضیح دادم که جمله آخرش درست است و شما حق دارید ولی مثلا بیشتر در مورد غریبه‌ها، و نه تنها حق دارید،‌ گاهی باید خیلی بیشتر مواظب باشید، مخصوصا وقتی تنها هستید و پیش پدر و مادرتان نیستید و از این حرفها. و االبته اگر به خانواده تان هم نخواستید بوس بدهید، یه چیزی نگید که دلشون بشکنه.

حالا بعد که داستان را بار دیگر خواندم فکر کردم شاید دارد آموزش اشاره غیرمستقیم می‌دهد که بچه‌ها مثلا نگفتند دهنت بو می‌ده، گفتند ما از بوی دهان خوشمان نمی‌‌یاد، و کمی فضا برایم قابل هضم شد، ولی واقعیت این است که اموزش نه گفتن بود و

 واقعا نمی‌‌شد همین مساله را در مورد یک شخصیت دیگر به کار می‌بردند؟ راه خیلی دوری هم نمی‌رویم؛ همان عمه‌شان حتی؛ شوهر عمه‌شان. چه می‌دانم یکی غیر از پدر و مادر. داستان ترجمه هم که نبود. نویسنده ایرانی بود. 

راستش دارم فکر می کنم فرهنگ اسلامی چه جایی دارد در آموزش ما؟...

ضربان قلم
۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شریعتی در یکی از کتابهایش ( به نقل از کسی البته) نوشته بود: «شرافت یک مرد به بکارت یک دختر می‌ماند. اگر یک بار لکه‌دار شود دیگر قابل جبران نیست». خیلی شرافت! می‌خواهد که آدم پشت تریبون بایستد، از حمایت از مناطق محروم، اقلیت‌ها، قومیت‌ها دم بزند، بعد بیاید در ورزشگاه  آزادی بگوید: من روی رای تهرانی‌ها حساب ویژه باز کرده‌ام چون تنها گروهی هستند که از روی عقل و دانش رای می‌دهند».

آقای روحانی! تا حالا فکر می‌کردم یک آدم بدلی هستی. همیشه فکر می‌کردم اگر اصلاح‌طلب بودم، برایم یک احمدی‌نژاد بودی برای اصولگراها وقتی سال ۸۸ و البته ۸۴ از سر اجبار به او رای دادیم. الان می بینم احمدی‌نژاد بسی شرف داشت به تو. اگر نیمه اصلاح‌طلبی‌ام بر نیمه اصولگرای‌ام غلبه داشت، هرگز بهت رای نمی‌دادم. حتی به بهای رای‌آوردن رقیب.

چندی پیش می‌خواستم یادداشتی بنویسم که چرا به روحانی رای نمی‌دهم. بگویم فقط چون از راه‌رفتن فاخرانه ات خوشم نمی‌آید. آنسان که آخرین صحنه فیلم مستند آقای هاشمی سال ۸۴ که شد لیطمئن قلبی‌ام در بحبوحه شک و تردیدها. و از ازها و ازها  و ازها... الان حوصله شرح مفصل نیست. 


و یادش بخیر این شعرهای زیبا



پ ن ۱: اگر می‌خواهید دوباره هوچی‌گری کنید که از فلان مرجع و فلان منبع داریم حرف تحریفی‌تان را نقل می‌کنیم، لطف بفرمایید خودتان منبع اصلی را دراختیارمان قرار دهید. یا تکذبیه درست حسابی و عقل‌پسند! ارائه دهید. ماشالله اصلا متن سخنرانی‌تان هم که موجود نیست. صفحاتی که مطلب را نقل کرده اند هم که بعدا حذف شدند. خودتان خودتان را سانسور می‌کنید؟ 

ضربان قلم
۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر