ضربان قلم

عبدی!
أنا و حقی لک محب، فبحقی علیک کن لی محبأ

حدیث قدسی


                                                                                            

الان پول تو حبابه»
این هم جمله مهران (مهران حباب ساز می فروخت) در بیست و یک روز بعد متناسب با اوضاع اقتصادی این روزها
ضربان قلم
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۷:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

چند سال است فیلم و سریال نوجوان ندیده ایم؟ بچه های آسمانها و پدرها و  قصه های مجید و آلبوم تمبرها* و حتی چکمه ها چه شدند؟ خدا بیامرزد. خدا رحمت کند نسل اندیشه ها و همت هایی که کودکان را ارج می نهاد و قهرمانشان می پنداشت. فیلم کودک و نوجوان برای خیلی ها جذابترین فیلمهاست. همانطور که بچه ها جذابند. پر از حرکت، انرژی، اراده و پشتکار، تخیل خارق العاده و لاجرم شیطنت و دردسر؛ در یک کلام زندگی. سریالها که سالهاست با این به اصطلاح ژانر خداحافظی کرده اند، جز چند سال یک بار یک تله فیلم قلابی آبکی، چه دیده ایم؟ اما من هنوز هم با امید کمرنگی برای یافتن یک تماشای ناب، اگر چیزی در این ژانر گیرم بیاید می بینم، از ایرانی و خارجی. و این بار اما این امید واهی نبود. یافتم آن تماشای ناب را.  تعریف فیلم را قبلا شنیده بودم و دوست داشتم ببینم، اما وارد شبکه خانگی نشده بود. چند شب پیش اما که فیلم کوتاه "دوئل" را دیدم و این دغدغه انسانی عدالت خواهانه را، با دیدن نام کارگردانش، سراغ بیست و یک روزش هم رفتم. و بعد از سالها فیلمی دیدم از جنسی متفاوت از سینمای امروز. کارگردانی که بنده فکر و دل خودش است و آزاد از کلیشه های رایج.

فیلمی که در آن هم لبخند می زنید، هم اشک می ریزید؛ عین زندگی. تو مخاطب و هدفش را می شناسد؛ و آنقدر برایش احترام قائل است که ذره ای به او بی احترامی نکند و عزت نفسش را خدشه دار نسازد. حق ندارد تنها از  سیاهی های جامعه بگوید وقتی اراده های آدمی و عزت نفسش می تواند غولها را از پا بیندازد. او از انسان می گوید. البته این قهرمان دوست داشتنی هم ، به حکم انسانیت و نوجوانی و خامی، با همه همت و اراده اش اشتباه می کند، او هم شرطی بازی می کند، او هم به فکر پول درآوردن از راه ترفندزدن می افتد، اما از آنجا که در عین خطا جوانمرد است و اگر خطا می کند، بدی نمی کندو شریف است، و از دامن یک مادر شریف، تو گویی خدا با آن شکست و کتک خوردن، اجازه نمی دهد لکه پول ناپاک بر دامنش بنشیند. «دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای | فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد» و دیدیم که چه زیبا هم  پیروز شد. و آنقدر قوی که دیگر نه به ترفند و حیله، که اینبار در واقعیت قطار را نگه دارد؛ همانطور که مادر گفت، (مادری که «مادر» است، نه زنی که فرزندی دارد. گویا مادری فراانسان بودن است زین روست که در سخت ترین شرایط عزتمند است و مدیر خانواده و مادر) بله همان که مادر گفت: زندگی مثل همین بازی های شماست. هر غول را که بکشی، یکی بزرگترش می آید، اما تو قوی تر شدی، و مرتضی آنقدر قوی شده که سرانجام، خودش غولش (قطار) را نگه دارد؛ بی ترفند و خودنمایی.

او بالاخره عالم خیالش را به واقع می رساند. فیلم او، زندگی اش می شود.


یک نکته خیلی خیلی مهم: بعید می دانم تا حالا هیچ کارگردان مدعی خدمتی را کرده باشد به صلوات که خردمندان بی ادعا، آن هم اینطور هنرمندانه و خالصانه کرده است. پس چند صلوات برایش موفقیت بیشترش می فرستیم.  





******


پ ن1: واقعا کم است درباره ارزشهای فیلم حرف زدن. هیچ شخصیتی حاشیه ای نبود. به هر نقشی بها داده شده بود و  هر کدام می توانست در ذهن تو یک داستان بسازد، جهانی بینی اش را شکل دهد، به فکر فرو ببرد، هر کدام، هر کدام، حتی کم رنگ ترین نقش ها، چه برسد به مهران. مهران  که خودش دنیایی بود. تازه به مادر و محسن هم کار ندارم. برو سراغ سینا و پدر سینا و ....


پ ن2: آه از صحنه هدیه دادن به مادر. از آن خیلی ممنونِ ظاهرا خشک. آخر خردمندان این طبقه را از کجا اینقدر می شناسد؟


پ ن3: مدیر آن موسسه سینمایی را دیدید؟ آخ آخ که چقدر این صحنه کمتر از یکی دو دقیقه عین واقعیت بود. اصلا خودش یک فیلم بود. دیدید چقدر اجتماعی کرد فیلم را؟ 

  

پ ن4: چه شروع خوبی بود آن بازی بد عامدانه!


پ ن5: فقط یک جاهایی از تیتراژش را دوست نداشتم. البته من کلا ایم مدل موسیقی گوش ندادم. دیگر نمی توانم قضاوت کنم. یا مثلا دختر همسایه، دختر 13 14 ساله چطور چرخ خیاطی را بلند می کند و تازه برای تعمیر هم می برد؟ خب یک عالمه پارچه و وسائل خیاطی می دادید دستش.


پ ن آخر: می دانم که با این همه حرف زدن خرابش کردم، ولی چه می شود کرد که به وجدی مهارنشدنی دجار شدم. اما بگیرید  و به نوجوانان فامیلتان هدیه بدهیدش. 


* «آلبوم تمبر» فکر کنم قدیمی ترین خاطره من از فیلم است؛ که تا الان که جستجو کردم، فکر می کردم سریال بوده؛ فیلمی تست از کیومرث پوراحمد که جز یک نام و یک لهجه غلیظ یزدی چیزی از آن به یاد ندارم ولی یاد دارم که با تمام بچگی، که دقیقا نمی دانم کی، خودم را می چسباندم به تلویزیون که بفهمم این لهجه ای را که معنایش را نمیفهمیدم و شیرینی اش را چرا؛ (احتمالا به خاطر بچگی نمی فهمیدم. شاید زیر دبستان بودم یا سالهای اول) و چیزی هم از نوجوان فیلم گویا به یاد  دارم یا الان بعد از جستجوی نام فیلم در ذهنم بازسازی کرده ام. و تاکنون به عشقم به لهجه یزدی وفادار مانده ام. و اصلا شگفت انگیز است که اسم فیلم را یادم است و یادم می آید که واقعا انگار به زبان دیگری حرف می زدند و من هیچ نمی فهمیدم یا گیج می شدم.


ضربان قلم
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


«پس انسان باید در همین عالم، این چند صباح را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی هست، تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اول سلوک انسانی صورت نگیرد، مگر آن که اولاً، نیت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود، چه که اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرف ابلیس به کار خواهد بود و با تصرف ابلیس و نفس - که قدم خودخواهی و خودبینی است - هیچ معرفتی حاصل نشود، بلکه خود علم التوحید بی اخلاص، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می کند و از ساحت قرب الهی تبعید می نمایدملاحظه حال ابلیس کن که چون خودخواهی و خودبینی و خودپسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.

میزان در ریاضات حقه و باطله به یک معنی دقیق عرفانی، قدم نفس و خودخواهی و قدم حق و حق طلبی است. نمازی که برای شهوات دنیا یا آخرت باشد، نمازی نیست که معراج مؤمن و مقرب متقین باشد. آن نماز انسان را به حورالعین نزدیک کند و از ساحت قرب الهی دور نماید. 

علم توحیدی که برای نمایش در محضر عوام یا علما باشد از نورانیت عاری و بری است و غذایی است که با دست شیطان برای نفس عماره تهیه شود؛ خود آن انسان را از توحید بیرون برد و به تشریک نزدیک کند

امام خمینی، کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 104



شخص تسلیمی ز پرواز هوسها شرم‌دار

با هوا کاری ندارد سرنگون تاز رکوع


بیدل دهلوی

ضربان قلم
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تنبیه بدنی یکی از شیوه های رایج آموزش در مکتب خانه ها بوده است. می گویند آنقدر سخت گیری زیاد بود که نجات دادن کودک از تنبیه ثواب محسوب می شد. (در عین اینکه تنبیه از طرف خانواده ها پذیرفته شده هم بود و حتی در مورد اشراف و بزرگان هم استثنا نبود؛) بنابراین مثلا اگر وقتی برای کسی مساله مهمی پیش می امد، مثلا وقت وضع حمل خانمی بود، شوهر یا پدر آن زن پولی به مکتب خانه دار می داد و می گفت امروز بچه ها آزاد باشند و کتک نخورنند. بچه ها هم در ازای این آزادی برای سلامتی آن زن دعا می کردند.


الان تنبیه نیست، اما به دعای بی منت بچه ها بچه ها شک نکنید. مخصوصا اگر پایین شهری، مدرسه استثنایی، جایی معلم باشید، سِرّ نفس بچه ها را درمی یابید. خلاصه خواستم بگویم اگر مشکلی برایتان پیش آمد، خواستید صدقه ای بدهید، بروید یک مدرسه پایین شهر. پولتان کم است، رویتان نمی شود؟ یک هدیه کوچکی ببرید بدهید به یکی از معلمهایی که فامیلتان است، بین بچه های کلاسش پخش کند، یک اسپیکر بخرید برای مدرسه، پول ناچیزتان را بگذارید در یک پاکت سفید، در راه مدرسه بدهید دست یکی از بچه ها بگویید اینو کمک به مدرسه بده به مدیر. امانت دارند به خدا. دزد هم باشند، مرام دارند در دزدی، از اینجور پولها را نمی دزدند، راست می روند می دهند به معلمشان.  آنقدر بچه مشکلدار هست، آنقدر بچه طلاق و رهاشده دست این و آن فامیل، تا بچه یتیم و.... با مدرسه هایی بی هیچ امکانات، نه کولر سرحال و سالمی، نه توپ ورزشی درست درمانی، نه حتی میز و نیمکت به اندازه ای. بچه های بیچاره هنوز باید سه نقری بنشیننند گاهی. (همینجا لازم می دانم نفرین و لعنتم را نثار نجومی بگیران و بالانشینان بی درد کنم قربه الی الله)  

خلاصه، من که از سر دعای خالصانه و حمد شفای بی منتشان داستانها شنیده و امیدها بسته ام...


ضربان قلم
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

وه چه سرد و سوت و کور آمد بهار

از زمستان های دور آمد بهار

احمد عزیزی


هان ای بهارِ خسته که از راه‌های دور

موجِ صدایِ پای تو می‌آیدم به گوش!

وز پشتِ بیشه‌های بلورین صبحدم

رو کرده‌ای به دامنِ این شهرِ بی‌خروش؛

محمد رضا شفیعی کدکنی


 

بهار می‌رسد از دورها بیا و ببین

چه محشری شده صحرا، بیا، بیا و ببین

محمد مهدی سیار

 


ضربان قلم
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
«کار مثلِ جلوه حق تعالى‏ مى‏ماند که در تمام موجودات سرایت کرده است. همه موجودات، کار در آنها هست و با کار درست شده ‏اند. همه ذرات وجود کارگرند حتى ذرات اتمى که در این عالم طبیعت هست، اینها کارگر هستند با هوشیارى. همه ذرات عالم فعالند و هوشیارند لکن ما گمان مى‏کنیم که هوشیار نیستند: وَ انْ مِنْ شَى ءٍ الّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لاتَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ؛ همه مُسَبِّح حقند، همه کارگران حق هستند، همه مطیع حق تعالى‏ هستند؛ و کار در همه جا هست و عالمْ سرتاسر «روز کارگر» است نه یک روز، روز کارگرى است، سرتاسر عالم روز کارگر است، سرتاسر عالَم کارگر است و سرتاسر عالم کار است؛ یعنى ذرات وجودى که انسان را و دیگر حیوانات را- به ارادة اللَّه تعالى‏- موجود مى‏کنند کارگرند و انسانْ کار است، اثر کار آنهاست. تمام این موجوداتى که در عالم ملاحظه مى‏کنید اثر کار فعالانه جنود الهى است؛ جنداللَّه، همه کارگر هستند. خداى تبارک و تعالى مبدأ کار است.

ما این روز را بزرگ مى‏شماریم از براى اینکه قرار داده‏ اند این روز را براى کارگر. کارگر در اسلام، وقتى که در محیط محدودترى ملاحظه کنیم یعنى در این موجود پایین، در این زمین، در این ستاره کوچک که در مقابل عالمْ قَدْرِ محسوسى ندارد، در مقابل عالم ماده قدر محسوسى ندارد، یعنى عالم ماده پهناور است به قدرى که تاکنون آنچه بشر فهمیده است و کم فهمیده است، آنطور که گفته مى‏شود بعضى ستاره‏ها هست که نور او به ما با شش بیلیون یعنى شش میلیارد سال نور [ى‏] به ما مى‏رسد، و این آن چیزى است که تاکنون گفته مى‏شود کشف شده است و آن طرف را و ما ‌بعد او را، خداى تبارک و تعالى‏ مى‏داند. این زمین در مقابل یک همچو سطح بزرگ، یک چیز ناچیزى است بلکه خورشید ما و تمام عائله خورشید ما در مقابل عالمْ ذره غیرمحسوسى است و تمام عالم در مقابل عالم ما وراء الطبیعه ذره غیرمحسوسى است. تمام عالم ماده مثل یک نقطه مى ماند در مقابل عالم ما وراى طبیعت؛ و تمام عالم ما وراى طبیعت، چه ما قبل الطبیعه و چه ما بعد الطبیعه در مقابل ارادة اللَّه قَدْرِ محسوسى ندارد.


الآن که ما بحث داریم راجع به این ستاره کوچک و راجع به این ستاره‏اى که اصلًا قدر محسوسى در عالم ندارد و بحث داریم و راجع به کارگر- به آنطورى که دیگران فهمیده‏اند- صحبت داریم، لابد باید افق بحث را کوتاه کرد و نزدیک به فهم کرد. این کارگرهاى ما اشخاصى هستند که مدیر جامعه انسانیت هستند. اداره امور مملکتها، اداره امور کشورها به دست اینهاست؛ به دست کشاورزان، به دست کارگران کارخانه‏ ها و دهقانان و کشاورزان.»

امام خمینی، 11اردیبهشت 58



پ ن: بچه که بودم وقتی  برادرم دوچرخه اش را پنچرگیری می کرد، کنار دستش می نشستم، و با وسائلش ور می رفتم، و  به نقلیدی ناشایانه از فیلمها، پشت دستم را می کشیدم روی سرو صورتم، پیشانی ام. لذت می بردم از این دست و بال  روغنی و کثیف. 

تا حالا خوشحال بودم که روز معلم و روز کارگر همزمان شده است. آن هم ما حق التدریسها که همان حدقل دستمزد کارگری را داریم. آنهم بعد از چند ماه. می پنداشتم دارم حس می کنم کارگری را با سر و روی گچی، یا وقتی لباس بچه ای که حالش بد شده را تمیز می کنم، یا وقت رفتن و آمدن به مدرسه با آن همه بار و بندیل، نمی توانم مقنعه چون بچه دبستانی کج و معوجم را مرتب کنم یا موهای از این طرف و بیرون ریخته را سر و سامان بدهم، یا شلوار روشن بپوشم از بس که هرروز تا زانو خاکی ام از اثر برخورد  کفش بچه ها. در همه اینها کارگر بودنم را می دیدم و مثل بچگی متظاهرانه به خودم تلقین می کردم...تا وقتی این سخنان امام را شنیدم و دیدم... فهمیدم از تظاهر نفس غفلت کرده ام. اما یک چیز را خوب فهمیدم. حتی اگر به آن عمل نکنم: باید سخت کار کرد. سخت کار کرد...

ضربان قلم
۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰ نظر