ضربان قلم

عبدی!
أنا و حقی لک محب، فبحقی علیک کن لی محبأ

حدیث قدسی

آخرین مطالب

یعنی من سرم را با چه چیزی گرم کرده‌ بودم که خطبه منا را تا به حال نخوانده‌ بودم؟



بخشهایی از خطبه منای امام حسین علیه السلام:


«می‌خواهم مطلبی را از شما بپرسم، اگر راست گفتم مرا تصدیق کنید و اگر دروغ گفتم مرا تکذیب کنید.* [و بی‌تفاوت نمانید.]»


* آه،‌آه، ما چقدر عافیت‌اندیش شدیم و آسه بیا آسه برو وار زندگی کردیم....  حال ماست که اینکه بیدل گفت:

 سامان طراز راحتم از سعی نارسا | افکنده خواب با همه جا فرش قالی‌ام


«سپس شما ای گروه نیرومند! دسته‌ای هستید که به دانش و نیکی و خیرخواهی معروفید، و به وسیلة خدا در دل مردم مهابتی دارید که شرافتمند از حساب می برد* و ناتوان شما را گرامی می دارد و آنان که هم درجه شمایند و بر آنها حق نعمتی ندارید، شما را بر خود پیش می دارند، شما واسطة حوایجی هستید که از خواستارانشان دریغ می دارند و به هیبت پادشاهان و ارجمندی بزرگان در میان راه، گام برمی دارید. آیا همه اینها از آن رو نیست که به شما امیدوارند که به حقّ خدا قیام کنید؟ اگر چه از بیشتر حقوق خداوندی کوتاهی کرده اید از این رو حق امامان را سبک شمرده، حقوق ضعیفان را تباه ساخته اید و به پندار خود حقّ خود را گرفته اید. شما در این راه نه مالی خرج کردید و نه جانی را برای خدا که آن را آفریده به مخاطره انداختید و نه برای رضای خدا با عشیره ای درافتادید، آیا شما به درگاه خدا بهشت و همنشینی پیامبران و امان از عذاب او را آرزو دارید؟»




*حتما «شرافتمند از شما حساب می‌برد» بوده است که «شما»یش جا مانده است در تایپ یا ترجمه! 

ضربان قلم
۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر




اولین بار که رفتم تهران کلاس سوم ابتدایی بودم. جایزه‌مان اردوی تهران بود، اما پدرم اجازه نمی‌داد. حق هم داشت البته. خودم هم بودم اجازه نمی داد. اما خدا می‌داند چقدر  آن موقع گریه و زاری کردم تا بالاخره اجازه اردو را گرفتم. رفتم... ولی نه آن تونل وحشتِ هیجان‌انگیز  و بشقاب‌های پرندهٔ پارک ارم، نه کاخ‌های پرزرق و برق شاه، نه حتی آن موزه  تاکسی‌درمی حیوانات که فکر می‌کردیم این خرس قطبی هم‌الان زنده پیش ماست، دیدن هیچ کدام برایم لذتی نیاورد. زهرمارم شده بود سفری که می‌دانستم روزی‌ام نبوده و به زور به دستش آورده بودم. عذاب وجدان رهایم نمی کرد. فکر اینکه پدر را مجبور کرده ام....ثانیه‌های آن روز، جهنم‌وار آن‌قدر کش آمده بود که روزهای یک آدم منتظر یا بیمار. باری زهرمارم شد، ولی تهران هنوز تهران بود. حالا نه اینکه خیلی هم برایم شهر رویایی باشد، ولی بالاخره آپارتمان و پله‌برقی و آسانسور و حتی ترافیکش... یک ابهتی برایمان می‌ساخت و وسوسه‌انگیز بود دیدنش. ترافیکی که فقط شنیده بودیم و نمی‌دانستیم مثلا خوردنی است یا پوشیدنی. بزرگتر و عقل‌رس‌تر که شدم، نگاهم هم واقع‌گراتر شد. خیلی تهران نرفته بودم بعد از آن، ولی شده بود برایم شهری مثل همه شهرهای دیگر.

 اما تهران در هفته گذشته... هفته پیش پدر را بردیم تهران. بیماری، نگرانی، تنهایی، ترس، به علاوهٔ آن شهر شلوغ بی‌در و پیکر... مستاصل، نگران، تنها. چه سخت‌روزی و سنگین‌لحظاتی را سپری کردیم. کلا بیست و چهار ساعت هم نشد ولی فقط می‌خواستیم فرار کنیم از آنجا. احساس می‌کردم در دهان اژدها هستم. شاید هم نه؛ در شکم ماهی بودیم. هر چه بود هیچ وقت تا این اندازه دلم برای شهرم، یا بهتر است بگویم برای بانوی شهرم، تنگ نشده بود. سفر خیلی کوتاه بود، به یک روز هم نمی‌رسید، اما مرا سخت دل‌تنگ کرده بود. قبلا هم البته در فاصله این رخداد و آن کودکی دور، چندباری رفته بودم تهران. شاید به زحمت به شمار انگشتان دست. در چند سال اخیر در تهران فامیل‌دار شدیم و خانه‌شان رفتیم، ولی در یک مهمانی رفتن و برگشتن که اصلا آدم شهر را نمی‌بیند. اما مهمترین و اصلی‌ترین سفرم که توانستم در خیابان راه بروم و شهر را  ـ همانقدر اندک ـ  ببینم، اولین باری بود که تنها رفتم؛ زمستان سه سال پیش. آن روزها هم آن پل هوایی، آن گدایی‌های عجیب، آن متروی وحشتناک و تاریک، آن پوشش‌ها و حجابهای بی‌قید و خودخواه، آن شهر بی آسمان مرا کمی متاثر کرده بود، ولی رسیدن به مقصد فرصت فکر کردن به مسیر را نمی‌داد، شاید به نوعی مثل همان مهمانی‌ها. تا هفته پیش... که  خودم را دیدم در دهان اژدها...یا شکم ماهی.... خب واقعیت این است که آدمی در دنیا در هر شهر که باشد در شکم ماهی است ولی بالاخره ماهی داریم تا ماهی......و نیز می دانم آدمی نباید خیلی خودش را محدود به مکان خاصی بکند که شرف المکان بالمکین، با این حال....   

 راستش نسبت به االی تهران ـ بخشی‌شان‌ـ احساس دوگانه‌ای دارم. از طرفی دلم می‌سوزد که از آن نعمت  آزادی و رهایی روستاوار ما شهرستانی‌ها محرومند، از طرفی رشک می‌برم که در عین گرفتاری در دهان اژدها، حبس در شکم ماهی، در عین آن زندگی فشرده و آهنین، اینقدر دارند بهتر از من زندگی می‌کنند و خوب و خوش اخلاق و باایمان مانده‌اند. من اگر در تهران زندگی می‌کردم، تا به حال ذره‌ای حال خوش و اعصاب و اخلاق برایم نمی‌ماند... خوبهایشان که هیچ، یقین می‌دانم اگر فرداروز خدا مرا برد جهنم، و یک زن بدحجاب تهرانی را برد بهشت، حق اعتراض ندارم. که من چنین جاهایی را دیده‌ام و بد کرده‌ام و او ندیده است...کاش توفیق داشتم این صحنه‌ها را دست کم به یک نفر، فقط به یک نفر نشان می‌دادم. اگر تا آخر عمر بتوانم چنین کاری کنم، آسوده‌تر سر بر بستر مرگ خواهم گذاشت.


 

خلاصه که زود برگشتیم. شاید فرار کردیم، بعد از آن حرفهای ترس‌آور دیگر بیشتر نگشتیم به پزشکان شهر خودمان اعتماد کردیم و توکل کردیم به خدا. خدا را شکر ظاهرا که عمل بد نبود. خدا خیر فراوان بدهد به کار و زندگی پزشکان و متخصصان حاذق و متبحری که در شهر خودشان می‌مانند.



از بانوی شهرم سخن آمد و حالا قصیده «حرم» از کتاب «کوار» را که الان خیلی متناسب دیدم تقدیم می‌کنم که حرم، حرم است. تنها چند بیتی را تایپ نکردم:

 

شوکران درد نوشیدم دوا آموختم

غوطه در افتادگی خوردم شنا آموختم

 

شهریان را خون اندیشه به جوش آورده است

آن‌چه من در سنگلاخ روستا آموختم

 

سقف چوبی، فرش خاکی، چینه‌های کاهگل

بی تنش، بی‌معرکه، بی‌ادعا آموختم

*

سادگی را صوفیان صاف یادم داده‌اند

از مشایخ نیز یک چندی ریا آموختم

 

در به روی هر که بستم چشم‌هایم باز شد

بت سحر آمیختم، صدق و صفا آموختم

 

پشت دریاها چه شهری بود و پشت کوهها

عافیت را وانهادم، ماجرا آموختم

 

هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو ب

از غریب آموختم، از آشنا آموختم

 

تا کسی سر درنیارد از طریق و طاقتم

کنج تنهایی خزیدم، بی‌صدا آموختم

 

در جوانی پشتم از بار امانت‌ها شکست

در جوانی راه‌رفتن با عصا آموختم

 

با پریشانی عجین اما همان مجموع و جمع

در گرفتاری اسیر اما رها اموختم

 

*

چون تو شاگردی تمام خلق استاد تواند

سوختم تا این پیام پاک را آموختم

 

قوم و خویشانم رها کردند، حق بازم گرفت

از برادرها جفا دیدم، وفا آموختم

 

پرورشگاه من آغوش غریبی بوده است

خویش را از خان و مان خود جدا آموختم

 

درد رفتن داشتم، درد رهایی، دردِ درد

زندگی را در دهان اژدها آموختم

 

*

زندگی درس بقا را کاملا یادم نداد

مردم و آن مابقی را از فنا آموختم

 

تک و تنها ماندم و با من کسی جز حق نماند

انزوا در انزوا در انزوا آموختم

 

*

مثل من در من کسی، از من ولی بسیار دور

گم شدم چیزی از این همسایه تا آموختم

 

تا ببینم این منِ مثل منِ مرموز را

شاعراته هم بهانه هم بها آموختم

 

پشت در پشتم ترنم‌گوی و شاعر بوده‌اند

شعرگفتن را نه پشت میزها اموختم

 

در خراسان رشد کردم ـ کعبهٔ شعر و شعور

همت از پیران گرفتم، از رضا اموختم

 

ای صلاآجین ضریحت روزنه‌های امید

با غبار بارگاها کیممیا آموختم

 

با تو بودم با تو ای گلدستهٔ باغ شهود

هر کجا اندیشه کردم، هر کجا اموختم

 

با تو بودم با تو ای قطب مدار دوستی

گر نهان آموختم یا برملا آموختم

 

یاد باد آن روزهای روزه، آن شب های ذکر

آن چه در صحن مطهر جابه جا آموختم

 

*

من شریعت را در این ایینه‌ایوان دیده‌ام

من طریقت را در این عصمت‌سرا آموختم

 

یاد باد آن روزهای باد و باران حرم

آن اجابت‌ها که در کنج دعا آموختم

 

در حرمم بودم اگر ایمان مرا تطهیر کرد

در حرم بودم اگر حجب و حیا آموختم

 

نسخه می‌پیچد برایم این حریم محترم

من سلامت را در از این دارالشفا آموختم

 

معذرت می‌خواهم این توگفتن از بی‌حرمتی ست

از شما آموختم من، از شما آموختم

 

از شما ـ من ـ ای شما سرشار از امن و امان

از شما ـ من ـ ای شما مشکل‌گشا آموختم

 

از شما، من، ای شما شرح شریف لااله

از شما، من، ای شما روح خدا آموختم

 

از شما دور ای امام مهربان افتاده‌ام

من خطا دور از شما، ها! من خطا آموختم

 

هم مگر لطف شمایم دست گیرد ای امام

من وگرنه هر سزا را ناسزا آموختم



مرتضی امیری اسفندقه 

ضربان قلم
۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی
سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی


جهانی رفته است از خویش در اندیشهٔ وهمی
سرابی هم نمی‌بینیم و کشتیهاست توفانی


نگه واری تأمل ‌گر نمایی صرف این‌گلشن
تماشا هرزه‌ گردی دارد و غفلت تن آسانی


چو صبح از وضع امکان وحشتی داریم زین غافل
که هر کس‌ گرد دامان خود است از دامن افشانی


حریف عرض رسوایی نه‌ای فال تغافل زن
مژه پوشیدنت‌کم نیست‌گر خود را بپوشانی


به چشم خلق آدم باش اگر گاو و خری داری
که از کج بینی این قوم بر عکس است انسانی


دهان ‌گفتگو را خاتم مهر خموشی‌ کن
اگر داری به ملک عافیت ذوق سلیمانی


به یک دم خامشی نتوان ز کلفت‌ها برون جستن
نفس را آب کن چندان که گرد خویش بنشانی


جداگردیدن از خود هر قدر باشد غنیمت دان
همه‌گر عکس توست آن به‌که از آیینه نستانی


مبادا همت از تحصیل حاصل منفعل ‌گردد
مرو تا می‌توانی جز پی‌کاری که نتوانی


زپیراهن برون‌آ تا ببینی دستگاه خود
حباب آیینهٔ دریاست از تشریف عریانی


خموشی بست اگر راه لب خجلت نوای من
عرق خواهد رهی واکردن از دیوار پیشانی


نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم
زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی



این روزها همه جا صحبت از یک نگاه خاص است. این غزل بیدل را دیدم و با این پیشینه یکی دو بیتی خیلی به نظرم متناسب آمد.



پ ن: البته من در گوشی بیدل دارم که نسخه خیلی بی علامت و اینهایی است. به نظرم دو جا اشکال تایپی دارد. هر چند در اینترنت هم همین است!


بعدا اضافه شد: یک  بیت دیگر هم دیدم که مصرع اولش با آن مصرع عنوان شده اول متناسب آمد:

عمریست  وحشتم نگه چشم حیرتست

یادت نشانده است غبار خیالی‌ام

ضربان قلم
۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ماجرای نیمروز را چند روز پیش دیدم و یک نیمروز درگیرم کرد. کجای فیلم مرا اینهمه گرفته بود، دقیقا نمی دانم. شاید چون بر اساس واقعیت بود و این یعنی عین زندگی.

همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتاد که وقت نداشته باشی شخصیتی را تحلیل کنی، رفتاری را پیش‌بینی کنی... واقعیت زندگی همین است که وقت نیست...وقت نیست و «کم نیست راههای نرفته هنوز هم» {یادم نمی آید این مصرع از کیست و کجا خواندم (جستجو هم کردم ولی پیدا نکردم)}

 

بالاخره یک روز باید این را بفهمیم. مهدویان خیلی خوب این را نشان داده است. و البته همه زندگی آدم تمرینی برای درک همین لحظه‌ها باید باشد...

زندگی واقعی یعنی قدرت تشخیص واقعیت از وهم. یعنی فهمیدن و درک آن لحظه‌ای که حامد به فریده می‌گوید: «به من نگاه کن: من واقعی ام...» اگر این لحظه را نفهمی، درنیابی همه عمرت را باخته‌ای... ماجرای نیمروز، ماجرای یک عمر زندگی ست که ناگهان در یک نیم‌روز اتفاق می افتد و او که «دم»ها را در نیافته است، در این نیمروز می‌بازد. 

بعد از ماجرای نیمروز سرم گرم نشده بود، داغ شده بود...

 

 

پ ن۱: چه روزهای سختی بوده. چه آدمهایی را از دست دادیم. چه آدمهایی برایمان دل سوزاندند...

شخصیت مسعود هم جالب بود.

 

 

پ ن۲: ماجرای نیمروز را باید چند بار ببینم. چند بار. دفعه اول آدم فقط در بهتش فرو می‌رود و فهمش.

 

 

ضربان قلم
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر



چند روز پیش سالگرد شهادت بابارجب بود. به این بهانه فایل شعرخوانی مثنوی استاد مودب در دیدار رمضان را بازبینی کردم. پایان آن شعرخوانی رهبر معظم انقلاب (حفظه الله) می‌گوید: «اول آن مثنوی که به غواصها اشاره داشت، یاد آن مداحی افتادم که (لای لای ای جبهه لرین یورقونی ای خسته جوانلار)». رفتم آن را هم گوش کردم. حتما شنیدنش برای شما هم خوشایند است که به قول اعظم سعادتمند:

گرچه از معنایشان چیزی نفهمیدم ولی

آتشی می‌زد به جانم نوحه‌های آذری


در اینجا می توانید دانلود کنید توضیحی بخوانید و بخشی از شعر را ببینید. البته اصل شعر بسیار طولانی‌تر است. اینجا هم متن و ترجمه. 


یک جایی می گوید:


گوی قانیز آخسادا آخساسین

اجنبی باخسادا باخسین


 می گوید بگذار خونتان بریزد، بگذار دشمن نگاه کند...


این دو سه روز مدام دارم به این بیت فکر می‌کنم و می‌گذارمش کنار آن سلفی معروف این روزها... و حالا باز می گذارمش کنار عکس شهید محسن حججی... روضه مکشوف شد...


و باز می‌گردم به همان مثنوی بابارجب و فکر می کنم اگر نمایندگانمان این ابیات را خوانده بودند...

 

دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد

شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!

 

شاید حالا مصداق این بیت نبودند که:

 

مرا که خط بزنی خود به خاک می‌افتی

بدون من تو به چاه هلاک می‌افتی

و باز با خودم تکرار می کنم کاش سیاستمداران شعر می خواندند.

 

و باز می گردم به شهید حججی به اجنبی باخسادا باخسی

فقط خدا باید دستمان را بگیرد که یادمان نرود به چه چیزی باید نگاه کنیم


و گاه می‌گویم قرارمان این نبود آقای رحیمی. قرارمان این بود که اجنبی به ما نگاه کند نه ما به... من ولی باز هم دوست دارم حسز اب شما را از بقیه جدا ‌کنم...

ضربان قلم
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر